تبليغاتX
خاطرات یک دلشکسته
برای تو مینویسم ...برای عشقی که فراموشم کرد
 

شنبه رفته بودم خیابون معلم  جای اون پارکی که گاهی میرفتیم

دلم بدجوری گرفت

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

                                   همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

                                  شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

اون روز داغون بودم . دیروز نزدیک اذان صبح ، دیوونه شدم ، نمیدونم چی شد که بهش زنگ زدم

منی که قسم خورده بودم دیگه غرورمو نشکنم ...

از خواب بیدار شد خیلی ساده جوابمو داد . انگار نه انگار

دیوونه شدم . چطور میتونه با من اینطور برخورد کنه

گوشی رو قطع کردم

اما صبح که شد دوباره بهش زنگ زدم .  از اون شب بهش گفتم

گفتم که از خواب بیدار شدم رو به آسمون نفرینت کردم . اما یهو دلم لرزید . نکنه ...

ته دلم احساس کردم که هنوز دوستش دارم . نفرینمو پس گرفتم و بهش زنگ زدم . اما اون ...

صبح که دوباره بهش زنگ زدم بعد کلی بحث و گریه بهش گفتم هنوز دوستت دارم

و اونم گفت که دوستم داره . اما خبری ازم نمیگرفته که من فراموشش کنم .

گفت خوشحال شده بهش زنگ زدم . گفت زینب بیا باهم دوست شیم

با اینکه میدونم زنشو دوست داره با اینکه میدونم تنهایی هاشو پر کرده اما بازم قبول کردم

اما از ساعت ۳ عصر که باهم تلفنی حرف زدیم تا الان حتی یه تک زنگ هم نزده.

انگار بازم فراموشم کرد...

ای خدااااااااااااا

تا کی من باید به پای این نامرد بسوزم . چرا این عشق لعنتی رو از قلب داغونه من پاک نمیکنی .

آخه تا کی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت   توسط زینب  | 

 

هر روز که میگذره به جای اینکه فراموشش کنم ...

ازش متنفر میشم . هم عشق هم نفرت دوتا احساس دردناک .

خدا لعنتت کنه

خدا لعنتت کنه

خدا لعنتت کنه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط زینب  | 

استادمون میگفت : خدا واسه هر کاریش هدفی داره

و در هر عملی مصلحتی گذاشته

همیشه با خودم میگفت : خدایا  مصلحتت چی بوده که تورو معلول آفریده .

چه شبهایی که گریه نمیکردم . خدایا همین امشب بهم زنگ بزنه و بگه: زینب معجزه شده

من دیگه معلول نیستم . دیگه میتونم راحت راه برم ، بدوم .

آه خدااااااااااااا

چه اشکهایی که به پای اون نامرد ریختم.

و حالا یادم میاد که همون استاد بهم گفت : شاید اگه مصلحت خدا از روی یه موضوع برداشته بشه

فاجعه ای بشه .

یعنی اگر دعاهام برآورده میشد و یکی از اون شبها سلامتی رو بهت میداد

 با من چیکار میکردی؟

الانی که هنوز معلولی ، تونستی با دل من اینکار رو بکنی ، اگر....

آه نامرد

نامرد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت   توسط زینب  | 

 

آه نامرد ......

چرا هنوزم منتظرتم

نامرد تو که رفتی  اما چرا من هنوز چشم به راهم

 چرا هنوز باورم نشده

ای لعنت به من

لعنت به این انتظار ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت   توسط زینب  | 

عید هر سال لحظه ی سال تحویل قرار میذاشتیم که اون لحظه به هم فکر کنیم .

امسال که کنار همسرت هستی یادی از من میکنی ؟

آه ... بیچاره دل من .

چه دلی دارم  . چطور میخواد غمه این نامردی رو اون لحظه  فراموش کنه . 

خدایا اگه  اون لحظه صدای شکستن بغضم رو شنیدی ... یادم بنداز که دوستش دارم .

نذاری آه بکشم .

من شکستم .  تموم شد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت   توسط زینب  | 

 

 

دلم رو شکستی  خدا دلت رو بشکنه

غرورمو شکستی  خدا غرورتو بشکنه

از هرچی بگذرم از نامردی نمیگذرم

خدا ازت نگذره

خدا رو به بزرگی خودش قسم میدم یک روزی توی زندگیت تاوان اشکهای منو ازت بگیره

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت   توسط زینب  | 

روزی که آدرس این وبلاگ رو بهت میدم روزیه که فراموشت کردم

و اون روز حسرت این عشق رو به دل خواهی داشت ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت   توسط زینب  | 

میخوام از امروز بنویسم ...

تمام لحظه های با تو بودن رو ...

تمام لحظه های بی تو بودن رو ...

و تمام غم هایم رو ....

شاید روزی بهت گفتم چنین خلوتی رو با نوشته هام ساختم 

شاید روزی فهمیدی که چقدر دوستت داشتم

شاید ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط زینب  | 


چه اشکهايي که ريختم چه ناله هايي که کردم چه نفرين هايي که در حق عشقم ميکردم
اون شبي که رفتم حرم امام رضا تا درد دلمو بهش بگم تا بهش بگم تاوان قلب شکسته ام رو ازت بگيره
بخدا که هيچوقت توي زندگيم اونطور داغون نشده بودم هيچوقت کسي رو با بغض و اشک نفرين نکرده بودم
وقتي از حرم برگشتم يه احساس غريبي داشتم احساس ميکردم  نفرين هام ميخواد برآورده بشه
ديوونه تر شدم داغون تر شدم
وااااااااااااااااي خدااااااااااا
يعني من عشقم رو نفرين کرده بودم ؟. کسي که 5 سال رو با بدي ها و خوبي هاش دوست داشتم  ...
همين باعث شد که بهت پيام بدم که جواد بذار باهت باشم
با اينکه ميدونستم پيمان زندگي با کس ديگه اي بستي . اما براي اينکه از اين نفرت رها بشم غرورم رو شکستم
وبهت گفتم جواد داغونم بيا و منم درکنار همسرت بپذير
يادم مياد  وقتي که قبول کردي و قرار ديدار گذاشتيم احساس ميکردم با اين نفرتي که من دارم شايد حتي نتونم بهت نگاه کنم
اما وقتي اومدم و کنارت نشستم انگار نه انگار که ذره اي نفرت توي وجودم باشه
حتي عاشق تر از گذشته
يادم مياد وقتي عکسهاي همسرت رو ميديدم بهم گفتي خوشحالي که تونستم با وجود همسرت کنار بيام
اما تو ظاهر منو ميديد و لبخند سردي که از قلب شکسته م خبر کذب ميداد
آه جواد
چطور تونستي عشقي که 5 سال تنها همدمت بوده رو يه شبه کنار بذاري

.
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط زینب  | 

و امشب 19 دي ماه
وقتي دوشنبه بهم گفتي چند روزي قراره با همسرت بري مهماني خواهرت ، غم وجودمو گرفت
مثل وقت هايي که همسرت مشهده و من نميتونم ببينمت .
چون عادت کردم به هر روز ديدنت
 هنوزم متعجبم چرا هر روز ميخوام ديدار داشته باشيم
انگار فرصتي ندارم هرچند اين واقعيته
 حس ميکنم همينکه ازت خواستم بعداز کارت هفته اي چند روز يا هر روزي که حداقل همسرت اينجا نيست
بياي محل کارم دنبالم عاشق ترم کرده
هر روز به عشق ديدن تو ميرم سرکار . شايد بايد ديدارهامونو کمتر کنم تا عشقم کمتر بشه شايدم نه بدتر شدم
نميدونم
بخدا نميدونم دارم چيکار ميکنم . فقط ميخوام زمان بگذره
با اينکه ميدونم گذشت زمان به ضررم تموم ميشه و اينکه ميدونم يه روزي هم خواهد آمد که تو بهم ميگي زينب بسه ديگه من بايد برم پي زندگيم
.
.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت   توسط زینب  |